تبليغاتX
:.سيب سبز.:
فعلا هیچی...
جمعه 27 آبان1384

1- سلام...كم كم حالم داره بر ميگرده سر جاش...اونم فقط به خاطر حرفاي يه دوست خوب بود!!!...فهميدم كه روزاي خوب جوونيمو نبايد واسه يكي ديگه هدر بدم...به قول همون دوستم،واسه كسي بمير كه واست تب كنه...فكر ميكردم كه همه مثه خودم بي غل و غش هستن...من بيخود براش نگران بودم...وقتي خودش براش اهميت نداره...

 

2- آخه چرا؟آخه چرا؟چرا من هنوز منتظرم خانمي كه24 سالشه يه بچه هم داره  ، ازدواج كنه؟(نكته اينو فقط خودم ميفهمم پس خيلي فسفر نسوزونين)آخ كه آبروي چندين و چند ساله ام بريخت..!!!!

 

3-با تشكر از مسافر زميني!!!  واسه آدامس خرسي هاش...

» نوشته شده در ساعت 8:27 توسط سیب سبز
» لینک |


بگو صرفه با کدومه؟شنیدن یا نشنیدن....
دوشنبه 23 آبان1384

گلوله در محل ورودش سوراخ كوچكي باز ميكند، كوچكتر از قطر انگشت كوچك دست. اما همين كه به اولين استخوان ميرسد به چهار قسمت تقسيم ميشود و هر قطعه به مسير متفاوتي ميرود و سر راهش هر چيزي را وحشيانه نابود ميكند، كليه ها، قلب، كبد، ريه. هر بار به چيز متفاوتي مانند يك مهره بخورد دوباره تغيير جهت ميدهد و قطعات چسبيده به آن و ماهيچه هاي متلاشي شده را با خود ميبرد تا سرانجام خارج شود هر يك از چهار منفذ خروج تقريبا به اندازه يك مشت است و گلوله هنوز نيروي كافي دارد تا بافت ها و گوشت و استخواني را كه در طول حركتش در بدن به آن چسبيده است در اتاق پخش كند.

تمامش كمتر از 2 ثانيه طول ميكشد..

 

پ . ن

1-متن بالا از كتاب شبح اپرا (گاستون لورو)كارگيري!! شد.

2- كاش حقيقت رو نفهميده بودم.بعضي وقتها لازمه كه توي بي خبري بموني وگرنه فاتحه همه چيز خونده اس...مخصوصا اگه در مورد يه دوست قديمي باشه...

» نوشته شده در ساعت 9:47 توسط سیب سبز
» لینک |


خدا همین نزدیکی هاست!
یکشنبه 15 آبان1384

مرد دستانش را به سوي آسمان دراز كرد و زمزمه كنان گفت:خدايا با من حرف بزن.و آسمان غرشي كرد.اما مرد نشنيد.پس دوباره گفت :خدايا با من حرف بزن.و سينه سرخي آواز سر داد. اما مرد باز هم نشنيد.به اطراف نگاهي انداخت و گفت:خدايا بگذار تو را ببينم.و ستاره اي در آسمان روشنتر شد و در خشيد. اما مرد باز هم نديد و فرياد زد:خدايا معجزه اي به من نشان بده !پس نوزادي متولد شد. اما مرد متوجه نشد.درنااميدي گريه سر داد و گفت:‍ خدايا مرا لمس كن.بگذار بدانم كه در اينجا حضور داري!پروانه اي روي شانه اش نشست اما او آنرا دور كرد.مرد فرياد زد كه به كمك احتياج دارم و نامه اي دريافت كرد پر از خبرهاي شاد و اميدواركننده.اما او آنرا خواند و به گوشه اي انداخت و ازآنجا دور شد…

 

 

پ . ن

 

1- خدا در همين نزديكيهاست.در همين چيزهاي به ظاهر ساده و بي اهميت.

2- نعمتهاي خدا ممكن است آنطور كه منتظرش هستيد به دستتان نرسد!!!

» نوشته شده در ساعت 10:29 توسط سیب سبز
» لینک |


الله مولانا علی
یکشنبه 1 آبان1384

 

 

توي يه صف با چند نفر ديگه واستادم.از همشون كوچيكترم ولي دلم بزرگه.كاسه سفالي توش پر شيره.شيره بز خودمه.با دستاي خودم دوشيدم.واسه اون...

چرا نميذارن برم تو؟آسمون ابريه..ميخواد بباره...ميگن اون زخميه..سرش شكاف داره ..من ميگم از تو سرش عوض خون ،نور مياد بيرون...ولي كسي باور نميكنه...ميگن اون مرد بدتركيب اونو زخمي كرده...چقد ازش متنفرم..اگه دستم بهش برسه موهاشو ميكشم تا بميره..آسمون داره تاريكتر ميشه..كاسه شير سنگينه...ميخوام ببينمش..فقط يك بار ديگه ..ميخوام دستشو ماچ كنم.اونم منو بذاره روي شونش.حتي از خودم هم بيشتر دوسش دارم.كاشكي منو تنها نذاره .نميخوام بدون اون زنده باشم.

............

............

يه نفر فرياد كشيد... ترسيدم...كاشكي اون اينجا بود...ميپريدم تو بغلش...يهو بارون اومد.آسمون هم ترسيد. بغضش تركيد...يكي ديگه زجه ميزد...زينب گريه ميكرد...كاسه شير از دستم افتاد.تو سكوت اشكام ميريخت..به طرف در دويدم و داد زدم:علي   علي   علي.

 

پ.ن

 

دنيايي كه علي ندارد براي چي هنوز پابرجاست؟

 

 

» نوشته شده در ساعت 12:41 توسط سیب سبز
» لینک |