یلدا...قصه ابدی تنهایی و تاریکی
چهارشنبه 30 آذر1384
شب يلدا يا ^شب چله^ شب اول زمستان و درازترين شب سال است و فرداي آن با دميدن خورشيد روزها بلندتر شده و تابش نور ايزدي افزوني ميابد.ايرانيان باستان شب آخر پاييز و اول زمستان را شب زايش مهر يا زايش خورشيد مي خوانند و براي آن جشن بزرگي بر پا مي كنند.
همچنين پيران و پاكان به تپه اي رفته،با لباس نو و مراسمي از آسمان مي خواستند كه آن رهبر بزرگ را براي رستگاري آدميان گسيل دارد.نشانه آن ناجي ستاره اي است كه بالاي كوه فيروزي پديدار ميشود و دعاي آن در كتاب بهمن يشت بر جاي مانده....
پ . ن
شب يلدا واسه همه يه شب پر از عشق و غزل حضرت حافظ و وصال يار و جمع گرم خونواده و دونه هاي سرخ انار و ياد خاطرات شيرينه....اماواسه من چي؟شايد وجود فيزيكي من باعث شادي خونوادم بشه ، شايد بودنم بهونه بودن يكي ديگه باشه!ولي با اين وجود خيانت كارم چه كنم؟با اين وجدان از دست رفته...با شيطان درونم...فرشته نگهبان پاكيهامو با خيانتم كشتم ... كشتم.. . كشتم...غم تنهايي اسيرم كرده!
» نوشته شده در ساعت 19:56 توسط
سیب سبز
» لینک
|
خدایا کاری کن تا بفهمم هر نیکی که در زندگی به آن میرسم به خاطر آن است که شایسته آنم....

» نوشته شده در ساعت 21:34 توسط
سیب سبز
» لینک
|
دانشجو:عنصر مخرب
چهارشنبه 16 آذر1384
یار دبستانی من با من و همراه منی
چوب الف برسر ما بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه
ترکه بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما هرز تمومه علفاش
خوب اگه خوب بد اگه بدمرده دلای آدماش
دست من و تو باید این پرده هارو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه...
پ .ن
امروز مثلا روز ماست...روز دانشجو...به عبارت دیگه یه مشت مزدور قلم به دست...یه مشت بدبخت تو سری خور...یه مشت عروسک که همه کار میتونن باهاشون بکنن!!!حیف ما..حیف این سرمایه ها..کی میخوام بفهمن که چه استعدادهایی رو دارن هدر میدن!
» نوشته شده در ساعت 10:30 توسط
سیب سبز
» لینک
|
تولدم مبارک!
چهارشنبه 9 آذر1384
يك سال ديگه هم گذشت...سالي كه هيچ وقت مثه اونو نداشتم...يه سال پر از غم و شادي هاي ملموس...سالي پر از حمايت خدا... پر از فكراي عاشقونه...پر ترس از مرگ...پر از معجزه...پر از ياد گرفتن چيزاي تازه...پر از موفقيتهاي باور نكردني...پر از فكراي عجيب... پر از لحظات ناب...
يك سال ديگه هم گذشت و يك قدم ديگه به مرگ نزديك شدم...
يك سال ديگه هم گذشت و قدر زندگيم و روزاي بي بازگشت جووني رو بيشتر دونستم...
يك سال ديگه هم گذشت و آدما رو بيشتر دوس دارم...
يك سال ديگه هم گذشت و خيلي پرده ها از جلوي چشمم كنار رفت...
يك سال ديگه هم گذشت و اطرافيانم و بهتر شناختم...اما هنوز هم نميتونم ادعا كنم كه ميتونم زير نقاب آدمارو ببينم...
پ.ن
توي يه روز سرد پاييزي كه بارون ميومد از جمع فرشته ها جدا شدم و اومدم روي زمين...خيلي سعي كردم كه قيافه خدا رو فراموش نكنم ...اما نشد... گريه كردم...فقط به اين اميد زنده ام كه يه روز دوباره پيشش برگردم...
تولدم مبارك
...همين!
» نوشته شده در ساعت 13:11 توسط
سیب سبز
» لینک
|
چی شد پس؟
پنجشنبه 3 آذر1384
- فكر ميكنم نكنه به خاطر من بوده...(البته گفت يه ذره اش بوده)وقتي يادش ميوفتم ته قلبم مي ارزه ..اگه يه زماني بفهمه چي ميشه؟البته تقصير منم نبوده..من كه كف دستمو بو نكرده بودم كه جريان از چه قراره...!!!اونم برام مثه بقيه بود...اون حس قويم اين دفعه كار نكرد...البته داشتن attraction هم مصيبت شده واسه ما!!!!(اينجا اعتماد به نفس كولاك ميكنه !!!)
- اون مشكل هم حل شد...ديگه حالا 100% مطمئنم.مو لاي درزش نميره...آخي ديگه راحت شدم...دارم سعي ميكنم خاطرات مزخرفشم فراموش كنم...
- از نوشتن به صورت سيكرت حالم داره به هم ميخوره...از پست بعدي خودم ميام،خود واقعي ،نه سيب سبزي كه يه نقاب خندون گذاشته رو صورت گريونش....ديگه برام مهم نيس بقيه چي فكر ميكنم...كم كم داشتم ميزدم تو خاكي كه يكي بهم چراغ داد و برم گردوند...
» نوشته شده در ساعت 22:40 توسط
سیب سبز
» لینک
|