there is no f ** king way
چهارشنبه 26 بهمن1384
و بيهودگي سراسر زندگي مرا در بر گرفته و من هنوز نميدانم كه چگونه بايد از انسانهاي پوچ و زندگي پوچ لذت ببرم...
در اثنا طاعون ،تف كردن روي گربه ها ممنوع است...
و مرگ براي كساني مثل من هيچ نيست،حادثه اي است كه به آنها حق ميدهد...
اميدواري بدترين زجرهاست،زيرا رنج انسان را تشديد ميكند...
پ .ن
- بيهودگي،پوچي،اميدواري،طاعون و .........مرگ....مرگ.....مرگ.....
» نوشته شده در ساعت 20:9 توسط
سیب سبز
» لینک
|
shut it
دوشنبه 17 بهمن1384
نه میتونی حرف بزنی ...نه میتونی حرف نزنی...حرف بزنی به تریج قباشون بر میخوره...حرف نزنی میگن گنگی...یکی تکلیف منو با این ملت روشن کنه!!!!!
» نوشته شده در ساعت 14:45 توسط
سیب سبز
» لینک
|
به کجا میرسه؟؟؟
یکشنبه 9 بهمن1384
فقط يه تيشرت سفيد يادش بود و يه روز شلوغ توي يه جنگل،و يه آغاز،رزهاي صورتي ،بعد يه آدم جواد يادش اومد كه شلوار پارچه اي با كفش اسپرت سفيد پوشيده بود.
بعد يه آدم قد كوتاه جلوش سبز شد با چشماي سبز،ياد تست هاي فيزيك كنكور افتاد...چرا؟خودشم نميدونست!!
براي يه مدت طولاني ذهنش خالي بود...بعد يه پاترول جلوش ترمز زد و تعارف كرد سوار شه...توي تموم اون پاترول يه گوشيه سامسونگ نقره اي توجهشو جلب كرد...
راه كوتاه بود و زود پياده شد..از يه تعويض روغني آدرس خواست.شب جمعه بود.تموم راه يك سال طول كشيد.ولي آدرس اشتباه بود..ميخواست برگرده،اما نتونست،ديگه جراتشو نداشت،ديگه اعتماد نداشت،ديگه قدرت نداشت،اصلا ديگه قلب نداشت،زجرهايي كه توي راه اشتباه كشيده يود يادش نميرفت.
دستشو گذاشت روي سينه اش تا ببينه قلبش سر جاشه يا نه؟يه گلوله قرمزو تپلي اون گوشه موشه ها تالاپ تالاپ ميكرد اما واسه كي؟به چه اميدي؟
حالا كه ميخواد برگرده ديگه نميتونه..گلوله قرمز ميگه نه ولي مغزش ميگه آره...مغزش ميگه آخر اين راه تباهي و تنهاييه اما گلوله قرمز ميگه اعتماد نكن و برو برو برو... حالا نميدونه با ساز كدوم برقصه؟با قلبش زندگي كنه يا مغزش؟
» نوشته شده در ساعت 20:12 توسط
سیب سبز
» لینک
|
مرگ بر بیکاری!!!...
سه شنبه 4 بهمن1384
» نوشته شده در ساعت 17:9 توسط
سیب سبز
» لینک
|