من ...!!!
پنجشنبه 24 فروردین1385
من ميدونم كه تنها دو گروه نميتونن افكارشون رو عوض كنن: ديوانگان تيمارستان و مردگان قبرستان...
من جوري زندگي ميكنم كه روي قبرم بنويسن:متاسف نبود...
من ميدونم كه شهامت در مردن نيست،در زندگي كردنه...
من ميدونم كه هنوز هم صداقت بهترين سياسته...
من اينرو ميدونم كه اگر هرروز نوزادي متولد ميشه نشاندهنده اونه كه خدا هنوز به آينده ما اميدواره...
» نوشته شده در ساعت 20:5 توسط
سیب سبز
» لینک
|
وقتی بمیری...!!!!!!!!
جمعه 4 فروردین1385
خواب ديدم دارم زير يه خروار خاك زنده به گور ميشم...
بيدار ميشم...كف دستم پر از خون شده...
بهم گفت :تو آخرش توي همين اتاق كوفتيت مي ميري..كسي هم خبر نميشه...وقتي بوي گند جسدت همه جا رو برداشت،ميان و پيدات ميكنن كه كرم زدي...بدنت متلاشي شده و سوسكهاي گوشت خوار اومدن سراغت...
ديگه تي شرت جيور دانوت به دردت نميخوره...
ديگه زير تختت شكلات قايم نميكني...
ديگه نذر نميكني....نماز نميخوني...
ديگه بنيامين گوش نميدي...
كانال هاي بدبد نيگا نميكني...
ديگه دل كسيو نميشكني...بيخود و بي دليل عذاب وجدان نميگيري....
وقتي بميري...
ديگه حسودي نميكني...بدجنس نميشي...غر نميزني...
روي كيبورد مشت نميزني...
زير بارون دعا نميكني...با خدا حرف نميزني....از نوزادها راجع به قيافه خدا نميپرسي..
همه نوشته هات لو ميره...يكي ديگه به اسم خودش تمومشون ميكنه...
كتابهاتو توي شومينه ميسوزونن ...
ديگه لايي نميكشي...تصادف نميكني...توي در و ديوار نميري....بيخيال ريس ميشي..
ديگه خيانت نميكني....به خودت..به وجدانت...
وقتي بميري......راحت ميشي....مطمئن باش...
» نوشته شده در ساعت 21:2 توسط
سیب سبز
» لینک
|
شادباش...
سه شنبه 1 فروردین1385
جشن نوروز،جشن فرود و فراز فروهر ها
جشن داده هاي اهورايي را شادباش ميگويم...
خاك رنجور جهان نفس تازه كشيد
سبزه از خاك دميدو نسيم نوروز
آن پيام آور شادي و اميد
تازه از راه رسيد،و ندا داد شقايق ها را
عاشقان عاشقان ،درد و غم را از ياد بريد
موقع آمدن معشوق رسيد،چه خبر بود مگر؟
جشن بود،در اين جشن پر از سبزه و نور
ماه فروردين شد روز خورداد رسيد...
آفرينش خنديد
غنچه وا شد،شبنم صبح بهار،نرم و آرام
اين چنين آغازيد
خشنو اتره اهوره مزدا
» نوشته شده در ساعت 10:2 توسط
سیب سبز
» لینک
|