damn it
پنجشنبه 28 اردیبهشت1385
من آدمم...زنده ام ...ايناهاش، اينجام...چرا كسي منو نميبينه....دارم نفس ميكشم ...هنوز جوونم...هنوز انرژي دارم ...هنوز ميتونم زندگي كنم...هنوز زنده ام...
هنوز ميتونم خوب زندگي كنم...ميخوام كه خوب زندگي كنم...يكي بفهمه من چي ميگم...چي ميخوام...يكي اشكامو ببينه...يكي بغض هامو بفهمه...
براي چي زنده ام؟به چه اميدي؟
دليلي براي بودن...براي مردن...
كاش ميدونستم چي ميخوام..كاش بقيه ميفهميدن چي ميخوام...نمي خوام روزاي جوونيم توي تنهايي محض بگذره...نمي خوام حسرت بخورم....
دليل....دليل ...دليل....يه دليل براي زندگي بهم نشون بدين...دليلي كه ارزش زندگي رو داشته باشه....يه هدف واسه رسيدن نشونم بدين...
» نوشته شده در ساعت 18:44 توسط
سیب سبز
» لینک
|
آدم بعضی وقتا یه چیزی میخوره که اصطلاحا بهش میگن شکر...خوب؟تا اینجارو داشته باشین....
بعدش یه آدمی از شکر خوردن شما به قول معروف گل میگیره...خوب؟
بعدش هم اون آدمه تا روزگار شمارو سیاه نکنه ول کن معامله نیس....خوب؟
آخرش همچین میشه که شما با تمام قدرت داد میزنین که بابا شکر خوردم...ول کن...خوب؟
ولی اون فرصت طلب که بیخیال نمیشه...مرتب روی اعصاب شما جفتک چارکش بازی میکنه....خوب؟
الان من دقیقا همون آدم شکر خورده ام...خوب؟
حالا کی جرات داره بگه شکری که خوردم الکی بوده....یا خالی بستم...خوب؟
بابا ....دست از سرم بردار...عجب شکری خوردمااااااا
خوب؟
» نوشته شده در ساعت 10:14 توسط
سیب سبز
» لینک
|
آخییشششش...
سه شنبه 19 اردیبهشت1385
اين ديگه آخرش بود....ازدواج به سبك ايراني....چيپس فلفلي و آب آناناس....بعدشم آدامس اكاليپتوس....
يه سيانس خلوت .... ديدن كلي آشنا تو سينما... دو در كردن كلاساي بعدازظهر....بعدشم پياده روي .... آمارگيري...فيلم بازي كردن....استتار!!!....قليون هلو و چاي آلاله كه ديگه تير خلاصش بود....آخرشم ريس توي كمربندي و يه خواب توپ تا 10 صبح
همه اينارو ميتوني با يه دوست قديمي تجربه كني بدون اينكه نگران پوشيدن مانتوي بلند باشي يا اينكه گشت 110 جلوتونو بگيره و ازتون بپرسه شماها با هم چه نسبتي دارين...يا اينكه صغري خانم و كبري خانم چي پشت سرتون ميبافن...
فقط كافيه خودت بخواي...مگه چندبار از اين فرصتها گير مياري؟؟؟...پس زودباش دست بجونبون...ديگه بعدا حسرت خوردن فايده نداره...
» نوشته شده در ساعت 16:0 توسط
سیب سبز
» لینک
|
خدا شفای عاجل عنایت کند...
شنبه 9 اردیبهشت1385
دایره زندگی مستطیلی است که سه ضلع دارد:
عشق و محبت!!!
» نوشته شده در ساعت 18:17 توسط
سیب سبز
» لینک
|
یه نکته!!!
دوشنبه 4 اردیبهشت1385
تا حالا به اين نكته دقت كردي؟
داري توي خيابون راه ميري..تنهايي..يه خاطره خوب يادت مياد....سرتو ميندازي پايينو لبخند ميزني...نا خودآگاه سرعتت كم ميشه..انگار ميخواي توي همون حال و هواي شيرين بموني...بدون هيچ منظوري زل ميزني تو صورت ملت ولي نميبينيشون چون داري مثلا خاطره اولين ديدارتو با عشقت مرور ميكني....بازم لبخند ميزني....
داري توي خيابون راه ميري..تنهايي..يه خاطره بد يادت مياد....ناخودآگاه اخم ميكني..لب ورميچيني!...و سرعتت زياد ميشه..انگار ميخواي ازش فرار كني...يادت مياد كه با عشقت توي اين خيابون زير بارون قدم زدي...ولي حالا اون نيست و خاطره هاي لعنتي اش روحتو مثه خوره ميخوره...بازم اخم ميكني..شايد هم يه خنده عصبي...
» نوشته شده در ساعت 10:31 توسط
سیب سبز
» لینک
|