


وقتي فكر ميكني، غمت آنقدر بزرگ و عميق است كه دنيا را غرق ميكند.
وقتي مطمئن شده اي كه چيزها فقط در سرعت فرو ريختنشان با هم فرق دارند.
وقتي انسان بودنت كلافه ات ميكند.
وقتي....
.
.
.
چيزهاي كوچكي هست.
چيزهاي كوچكي كه بدون هيچ دليل قانع كننده اي حال آدم را خوب ميكنند.
.
.
.
حتي مزه يك آدامس... تعارف يه ليوان آب نطلبيده از طرف كسي كه دوستت داره...پيدا كردن لنگه كفش 2 سالگيت...يه تلفن ساده و صداي آرومش...آماده شدن واسه تولد دوست قديميت...قربون صدقه رفتن مامان وقتي گلوت درد ميكنه...احساس غرورت وقتي اساطير ايران ميخوني...فكر قبولي ارشد...
وقتي فكر ميكني كه دنيا و چيزاي توش چقدر بي ارزشن....
وقتي بهت ميگه زندگي با همه سختياش شيرينه....
اون وقته كه ميخواي براي زنده موندنت بجنگي...با تموم قدرتت...نه فقط براي خودت....براي.....
پ.ن
بالاخره اين كارو كردم...قورباغه رو قورت دادم...البته آخر شب...ساعت 12....قورت دادنش 3 ساعت تموم طول كشيد....ولي بالاخره تموم شد....به خودم اميدوارم...منم ميتونم از همه چي بگذرم...خيلي راحت بود...حالا بايد منتظر باشم ببينم قورباغه چيكار ميكنه...فقط منتظر فرصتم تا دست از پا خطا كنه...اون موقع است كه مشتعل بشم...و قورباغه رو هم با خودم جزغاله كنم....

شنيدين كه ميگن فلاني هي شل كن، سفت كن در مياره...
خب اين كارش تا يه جايي جواب ميده...
بعد يه مدتي طرفش ديگه واسش علي السويه ميشه...يعني ديگه واسش مهم نيست كه چي بشه...تهديد هم اندازه اي داره...
آدما چه زود از هم خسته ميشن...
چقدر زود واسه هم تكراري ميشين...
چقدر زود همه چي فراموش ميشه...
پ.ن
1- بيخيال بابا...دنيا رو عشق است...به قول قاصدك بايد حال رو چسبيد...زندگي الان مهمه ...آينده خودش درست ميشه...
2- تو دلت داره قند آب ميشه؟فكر ميكني داري تلافي ميكني؟بيچاره...داري گور خودتو با دستاي خودت ميكني...!!!!!!
3- كاش ميفهميدي...دلم برات ميسوزه..چقدر تو احمقي!!!...يه عوضيه تمام عيار...
حتي حاضر نيستي فكر كني....آخه حماقت تا چه حد؟

توي هوا رو نيگا كردم...يه عالمه پشه توي هم وول ميخوردن...فكر كردم چطور توي چشمم نميرن؟ فكر كردم با چي زنده ام؟حالم از اتاقم به هم ميخوره...همين روزاست كه ديواراش منو ميون خودشون له كنن....ياد ساندويچ سلف افتادم....گفتم چقدر خرم كه اون آشغالو خوردم...جزوه هاي نخونده...پروژه هايي كه روي دستم باد كرده بود...اين حس لعنتي رقابت...بي برنامگي...تنبلي مفرط... فكر كردم الانه كه وسط خيابون جيغ بزنم...باز يادم رفته اصلا براي چي زنده ام؟باز قراره بروز ندم...حرف نزنم...شكايت نكنم چون......
پس خودم چي؟اين عذاب وجدان هم يه لحظه منو ول نميكنه...عذاب وجدان واسه نمدونم چي چي؟حرفاي نزده و كارهاي نكرده...؟؟؟بعضي وقتا آدم خودش گند ميزنه به زندگيش....چون ناراضيه...از همه چي...
ديگه خسته ام كردي.... بس كه همش بازخواستم ميكني...بس كه همش ازم ايراد ميگيري ...همش من لعنتي مقصرم...هميشه من اذيتت ميكنم ...بعضي وقتها ميخوام سرب داغ بريزم توي حلقت...
جرات اعتراض ندارم ...بايد حرفامو قورت بدم...حالم از دل نازكيت به هم ميخوره...آخه پس من چي؟
تو لياقت منو نداري....ميخوام بميري...

