الله مولانا علی
جمعه 21 مهر1385
كنار يه ديوار گلي ، با چند نفر ديگه واستادم..از همشون كوچيكترم ولي دلم بزرگه.كاسه سفالي توش پر شيره.شيره بز خودمه.با دستاي خودم دوشيدم.واسه اون...
چرا نميذارن برم تو؟آسمون ابريه..ميخواد بباره...ميگن اون زخميه..سرش شكاف داره ..من ميگم از تو سرش عوض خون ،نور مياد بيرون...ولي كسي باور نميكنه...ميگن اون مرد بدتركيب اونو زخمي كرده...چقد ازش متنفرم..اگه دستم بهش برسه موهاشو ميكشم تا بميره..آسمون داره تاريكتر ميشه..كاسه شير سنگينه...ميخوام ببينمش..فقط يك بار ديگه ..ميخوام دستشو ماچ كنم.اونم منو بذاره روي شونش.حتي از خودم هم بيشتر دوسش دارم.كاشكي منو تنها نذاره .اگر اون بره من ديگه پناهي ندارم...
نميخوام بدون اون زنده باشم.
............
............
يه نفر فرياد كشيد... ترسيدم...كاشكي اون اينجا بود...ميپريدم تو بغلش...يهو بارون اومد.آسمون هم ترسيد. بغضش تركيد...يكي ديگه زجه ميزد...زينب گريه ميكرد...كاسه شير از دستم افتاد.تو سكوت اشكام ميريخت...به طرف در دويدم و داد زدم:علي علي علي.
پ.ن
ما،مي زدگان علي پرستيم…
» نوشته شده در ساعت 20:29 توسط
سیب سبز
» لینک
|
اصلا فكر نكنين كه بايد بياين عيادت من...!!!
اصلا هم قرار نيست برام كمپوت آناناس بيارين(لينك به خاصيت ترميم كنندگي!)...
من اصلا هم جراحي نداشتم...!!!
اصلا هم يه ور صورتم باد نكرده...!!!
كي ميگه من استراحت مطلق دارم؟
چرا پس نرفتم دانشگاه؟
نتيجه اخلاقي:عيد فطر مبارك ـ رصدخانه اردبيل!
پ.ن
اي بابا هش طو ني....رفاقتا بوي گند! گرفته.
» نوشته شده در ساعت 18:57 توسط
سیب سبز
» لینک
|
عفت کلام نداریم...18+
دوشنبه 3 مهر1385
1- انحصارا به شانس من نميشه گفت شانس...بهش ميگن شمسي خانم!!!...
2- از خدا غافل شديم و چند شب پيش باpunishment كه اصطلاحا دوست بنده به حساب ميان(شباهت خاصي به سوهان اعصاب داره)رفتيم بيرون واسه خريد و يه چرخ، تا مثلا نسخه تابستون رو بپيچيم...پس ماشين پاشين رو بيخيال شديم و پياده افتاديم به جون شريعتي...
چشمتون روز بد نبينه كه گشت ارشاد نيروي انتظامي مثه بختك افتاد رو سر ما دوتا فلك زده...خلاصه دردسرتون ندم...داشتيم از جلوي يه كوچه رد ميشديم كه يهو پيچيد تو كوچه و جلوي ما و گفت: اوي واستن!!(با لهجه كرماني بخوانيد)ما هم گفتيم اوي تو.......! و د بدو!...از وسط خيابون رد شديم و خودمونو انداختيم توي يه فانتزي تحرير...حالا كي جرات داشت پشت سرشو نگا كنه...بعد ربع ساعت هم اومديم بيرون و لبخند ژكوند زنان رفتيم و يه چيپس پنير زديم به بدن ودر حالي كه ادعاي درس خوندنمون هم بود نتونستيم 1650 تومن رو از 3300 كم كنيم...پس به حال آينده مملكت تاسف خورديم و برگشتيم خونه ما...
و تا آخر شب مشغول برنامه ريزي براي درس خوندن واسه امتحان ارشد بوديم(توضيح:آخر هم به نتيجه نرسيديم)
پ.ن
1-مياد...اما چه جوري؟خدا ميدونه...كاش بره...واسه هميشه
2- از اين جريان گشت ارشاد حسابي سوختم...چون آش نخورده و دهن سوخته بود...كاش لا اقل تابلو بوديم ...آدم دلش نميسوخت...انگاري ديوار ما دوتا از همه كوتاهتر بود....
3- تغيير كردم؟تغيير كرده؟من..تو؟من...تو؟كدوم؟ فقط ميدونم يه تغيير يوده...اونم از طرف من....آخ فلوكستين دوست دارم!!!
» نوشته شده در ساعت 12:58 توسط
سیب سبز
» لینک
|