تبليغاتX
:.سيب سبز.:
خمسه مسترقه دوست داشتنی من.
چهارشنبه 23 اسفند1385

صرفا محض (دشمن نگوید)!! خدمت رسیدم...

ملالی نیست جز دوری شما و عید پر بار من...

تعطیلاتی پربار با ضمیمه خرحمالی برای مهمانهای نوروزی داخلی و توریستهای احمق در قالب راهنمای جهانگردان(و ایران گردان) و کار روی پایان نامه همراه کتابهای نخوانده رنجیده خاطر و خاک گرفته....

و البته یک اتفاق مهم و مشقت بار...با اما و اگر...با نازو کرشمه...

تریلر فیلم 300 رو دیدم...همزمان از خودم و زرشک پلو با مرغ چندشم شد....مثل اون دفعه که فیلم هاستل رو دیدم...از خودم و تمام موبایل فروشهای شهر توامان عقم گرفت...

حالا تقصیر من چیه؟

» نوشته شده در ساعت 19:23 توسط سیب سبز
» لینک |


fuckin' sort of relaxation
شنبه 12 اسفند1385

ناباورانه همه جا سفید بود..نور چشممو میزد....حس خیانت به میراث سرزمین جاویدانم داشت خردم میکرد...سزاوار هرجور تنبیهی بودم...توی یه جور خلسه شناور بودم...یه جور حس ناباوری...

صداشو میشنیدم که میگفت:تو باعث سرشکستگی ما هستی...صدای کوروش کبیر بود...

.

.

.

تخلیه روانی من حتی واسه خودم هم تعجب اور بود....10 دقیقه تمام وسط محوطه دانشگاه پشت تلفن برای مامانم قهقهه میزدم... اون لحظه احساس کردم چقدر موبایلمو دوس دارم...خنده ای که توی سختی های چند سال گذشته از یادم رفته بود...

.

.

.

.

و من میباست یه جوری ته مونده 1 سال فشار عصبی و استرس رو عق میزدم...

 

پ.ن

و حالا من از اون دروازه رد شدم و دارم خودمو با دنیای جدید و احتمالا بهتر از قبلی وفق میدم...به امید روزهای بهتر...

چون اون دروازه برام یه جور  Dead-lineبود.

 

» نوشته شده در ساعت 11:39 توسط سیب سبز
» لینک |


nothing will change except my fuckin' thoughts
سه شنبه 8 اسفند1385

یادم نمیاد که هیچ زمانی از زندگیم اینقدر خسته و نا امید بوده باشم...

هیشکی منو درک نکرد ...حتی رفتم قورباغه کوچولومو از توی جعبه جواهراتم پیداش کردم و بهش گفتم:خیلی داغونم .منو درک کن....نیگام کرد و گفت:الهی قربون سب سبزم برم وبعدش بلافاصله مشغول تماشا کردن بازی چلسی و آرسنال شد....

..............

اصلا همه حق دارن به جز من...همه حق دارن چون درک نمیکنن چقدر خرابم...درک نمیکنن که اگه یه اتفاق واسه من نیفته هیچ ضمانتی وجود نداره که بعدش من خودمو سر به نیست نکنم...

 

پ.ن

به دعای تک تک شماهایی که الان وبلاگمو میخونین نياز دارم...از خدا بخواین که فقط یه نگاه کوچولو بهم بندازه...

» نوشته شده در ساعت 16:21 توسط سیب سبز
» لینک |