زنده به گور...
یکشنبه 28 تیر1388
پناه بردم به ویپاسانا...
یوگا....مدیتیشن.... آیروودا....
عاشق اینم که بیخیال دنیا و آدما و خاطراتم بشم...گور بابای همشون....
سیستم *دنیا به ت...م * رو پیش گرفتم ولی بازم دوز دپرشنم این روزا بالاست...
حرفامو با بامبو هام میزنم...
از این همه لجبازی با دنیا خسته ام...
کیست که مرا یاری کند؟؟
» نوشته شده در ساعت 15:16 توسط
سیب سبز
» لینک
|
فرجه ۱ ماهه بود واسه لذت بردن از زندگی...که به لطف دوستان در وزارت کشور و شورای نگهبان و ... به فنا رفت.
هنوزم با شک و تردید به این مسایل اخیر نگاه میکنم...یعنی اینا همون ایرانی هایی هستند که به قول عموی همسر مثه اسب نجیبند؟
۵ شنبه دارم بر میگردم تهران واسه امتاحانام..۱ هفته در بازداشت خانگی به سر بردم.....چون یه روز که رفته بودم خرید دست بر قضا یک باتوم از ۲ میلی متری دماغم رد شد!!!!!!!!!!و همه دوستان متفقا بر این باورند که شورشی شدم..چون سوابق تاریکی در این زمینه دارم...هیشکی نمیدونه از ۱ سال پیش که همسر وارد زندگی اینجانب شدن منم توبه کردم..
یه کامنت داشتم که واسه یه دوست مشترک دعا کنم..خانم یا آقایی که کامنت گذاشتی...من تا وقتی ندونم واسه کی دعا کنم که نمیتونم دعا کنم.اگر حرفمو شنیدی واضحتر بگو...دچار استرسم کردی....
» نوشته شده در ساعت 21:42 توسط
سیب سبز
» لینک
|